سعدى

11

بوستان ( فارسى )

باب اول در عدل و تدبير و رأى شنيدم كه در وقت نزع روان * بهرمز چنين گفت نوشيروان كه خاطر نگهدار درويش باش * نه در بند آسايش خويش باش 220 نياسايد اندر ديار تو كس * چو آسايش خويش جويى « 1 » و بس نيايد بنزديك دانا پسند * شبان خفته و گرگ در گوسفند برو پاس درويش محتاج دار * كه شاه از رعيت بود تاجدار رعيت چو بيخند و سلطان درخت * درخت اى پسر باشد از بيخ سخت مكن تا توانى دل خلق ريش * وگر ميكنى ميكنى بيخ خويش 225 اگر جاده‌اى بايدت مستقيم * ره پارسايان اميدست و بيم طبيعت شود مرد را بخردى * باميد نيكىّ و بيم بدى گرين هر دو در پادشه يافتى * در اقليم و ملكش بنه « 2 » يافتى كه بخشايش آرد بر اميدوار * باميد بخشايش كردگار گزند كسانش نيايد پسند * كه ترسد كه در ملكش آيد گزند 230 وگر در سرشت وى اين خوى نيست * در آن كشور آسودگى بوى « 3 » نيست اگر پاىبندى رضا پيش گير * وگر يك سوارى « 4 » سر « 5 » خويش گير فراخى در آن مرز و كشور مخواه * كه دلتنگ بينى رعيت ز شاه ز مستكبران دلاور بترس « 6 » * از آنكو نترسد « 7 » ز داور بترس دگر كشور آباد بيند بخواب * كه دارد دل اهل كشور خراب 235 خرابىّ و بدنامى آيد ز جور * رسد پيشبين « 8 » اين سخن را بغور

--> ( 1 ) . خواهى . ( 2 ) . شايد پنه ( پناه ) باشد . ( 3 ) . روى . ( 4 ) . سواره . ( 5 ) . ره . ( 6 ) . مترس . ( 7 ) . بترسد . ( 8 ) . بزرگان رسند .